گروه اول: همانند آدامس ريلکس هستند!!
وقتی به ظاهرشون نگاه ميکنی خوب و جذاب به نظر ميرسند
بخصوص اينکه احساس ميکنی آرامش بخش هستند!!
خيلی خوشحال ميشی که خدا چه فرشته هايی خلق کرده و هزار بار خدا رو شکر ميکنی تا اينکه شکر نعمت نعمتت افزون ميکند و خدا يکی قسمتت ميکنه!!
در ابتدای کارهمانند شروع آدامس جويدن همه چيز شيرين و دوست داشتتنی پيش ميره تا اينکه پس از مدتی اين فرشته خدا برات عادی ميشه و ميفهمی که چه اشتباهی کردی!!
اولا که اصلا فرشته نيست و ثانيا هم اگه باشه حتما عزرائيله!! 
خلاصه اين آدامس که به آخرش ميرسه ديگه خسته ميشی و ميای که خودت رو از دستش خلاص کنی!!
اما زهی خيال باطل!!
آدامس آخرش همچين ميچسبه بهت که بيا و ببين!! 








گروه دوم: مثل آبنبات هستند!!
ظاهر خوب و جذابشون هر تنابنده ای رو به سمتشون جذب ميکنه!!
اولش يک کمی ترس داری!! با خودت ميگی نکنه مثل گروه اول باشه و تا بدبختم نکنه بيخيالم نميشه!!
در همين حال و احوال هستی که ميبينی دست پربرکت سرنوشت يکی از اون خوش آب ورنگهاش رو داده دستت تا زندگی شيرين شه!!
با خودت ميگی: *منو اين همه خوشبختی محاله محاله محاله...*
واقعا زندگيت شيرين شده و با تمام وجودت ليسش ميزنی!!( آبنبات رو گفتما
)
هردفعه از بار قبل شيرين تره!!
نگاهش که ميکنی قند تو دلت آب ميشه و وقتی حرف ميزنه برات کله قند خورد ميکنه تا اينکه کم کم متوجه ميشی ديگه مثل قبل نيستی و اگرچه آبنبات هنوزم شيرينه اما تو ديگه احساسش نميکنی!!
نگران ميشی و به سرعت خودت رو به دکتر ميرسونی تا نکنه جوون مرگ شی واز اين زندگی شيرين محروم بمونی!!
آقای دکتر بهت ميگه عزيزم طوريت نيست فقط مرض قند گرفتی و ديگه حق نداری آبنبات بخوری!!
فعلا به عنوان رژيم برات يک بيسکويت ساقه طلايی مينويسم تا بعد!! 








گروه سوم: در حقيقت همون بيسکويت های ساقه طلايی هستند !!
قيافه که اصلا ندارند!! طرح جلد يا همون تيپ ظاهری هم که به کل تعطيله!!
در ضمن اصلا هم خوشمزه نيستن!!
اما بالاخره چاره ای نيست!!
حرف آقای دکتره و برای حفظ سلامتی در دوران رژيم و تا يک مدت کوتاه جواب ميده!!
خلاصه عليرغم ميل باطنيت ميری سراغ يکيشون!!
هرکاری ميکنی ميبينی از گلوت پايين نميره!! خودت رو لعنت ميکنی!!
در حاليکه ياد آبنبات خوشگلت افتادی با خودت ميگی:*کاشکی يکی بهم گفته بود: کم بخور هميشه بخور
*
ميبينی زندگی ديگه طعم خوبی نداره!! کلافه شدی!! از همه چيز خسته ميشی!!
ميبينی دوستات چندتا چندتا آبنبات دارن ولی تو فقط يک بيسکويت داری که از زهرمار هم بدتره!!
ديگه ميزنی به سيم آخر و ميگی:*يک دقيقه زندگی با لذت بهتر از هفتاد سال زندگی با ذلت*
ميری يکسر به آبنباتت بزنی!! ای دل غافل!! وقتی ميفهمی يکی ديگه اومده و آبنباتت رو تا تهش برات خورده و فقط دسته اش برات بجا مونده از همون يک دقيقه زندگی با لذت هم سی ثانيه اش ميپره!!







گروه چهارم: نوشابه های بدون قند هستند!! وقتی چشمت به يکيشون ميخوره يک جيغ بلند ميکشی و ميگی جونمی جون نوشابه!!
اما چه فايده!!
اين شيرينيشون کاملا مصنوعيه و ادای شيرين بودن رو درميارن!!
دريکی از روزهای گرم تابستون درحاليکه تو خونه نشستی و داری نوشابه نوش جان ميکنی تلويزيون رو روشن ميکنی و ميزنی شبکه خبر ميبينی اخبار پزشکی داره!!
تا صداش رو زياد ميکنی دودستی ميکوبی تو سرت!!!!!!!!
*گروهی از دانشمندان دريافتند که نوشابه های بدون قند سرطانزا ميباشد
*
دوباره ميری پيش آقای دکتر!!
آقای دکتر ميگه خيلی سريع بايد شيمی درمانی شی!! ميگی شيمی درمانی چيه؟
دکتر هم ميگه پسرم:
شيمی درمانی گروه پنجم دخترها هستند که فقط کچلت ميکنند!!
سرانجام وقتی مامان جونت ميبينه ديگه شيمی درمانی هم اثر نداره و آقای دکتر هم جوابت کرده و اون سی ثانيه باقيمونده هم صفر شده دستت رو ميگيره و ميبره تا بهت سروسامونی بده!!
در نتيجه به گروه آخر يعنی فرشته های نجات ميرسی!!
اينها هم که در واقع همون نکير و منکر هستند اينقدر ازت سوالهای سخت سخت ميپرسن
( خونه داري؟ ... ماشين داري؟ ... )
که تو هم هنوز جواب هيچکدومش رو بلد نيستی!!
جنابعالی را به جهنم ميفرستند و خودشون هم ميرن سراغ يک بدبخت ديگه مثل تو تا برای خوشبخت شدنش ازش اين سوالها رو بپرسند!!

















+ نوشته شده توسط امیرعباس در سه شنبه چهارم مرداد 1384 و ساعت
13:37 |